غزل شمارهٔ ۲۷۲۶

ای دیده ز نم زبون نگشتی

وی دل ز فراق خون نگشتی

وی عقل مگر تو سنگ جانی

چون مایه صد جنون نگشتی

این یک هنرت هزار ارزد

کز عشق به هر فسون نگشتی

لیک از تو شکایت است دل را

کز ناله چو ارغنون نگشتی