از آسمان تا ریسمان

درخت معجزه خشکیده ست

و کیمیای زمان ، آتش نبوت را

بدل به خون و طلا کرده ست

و رنگ خون و طلا ، بوی کشتزاران را

زیاد بدبده

های ترانه خوان برده ست

و آفتاب ، مسیحای روشنایی نیست

و ابرها همه آبستن زمستانند

و جوی ها همه در سیر بی تفاوت خویش