از میان چناران

فانوس ، آرام زیر پنجره می سوخت

پله ی چوبی به سوی باغ روان بود

نجره در شاخه های افرا می خواند

زمزمه ی باد ، سرگذشت جهان بود

آینه

بیدار می شد از نفس شب

انده به پیشانی اش رطوبت خوابی

گوش به زنگ دریچه بود گل سرخ

تا شنود از دهان صبح ، جوابی