بهانه ی دوست

چه شد که ماه مراد از کرانه ای نرسید

شبی رسید و حریف شبانه ای نرسید

از نکه نام خوشش نقش لوح گردون بود

به دست خاک نشینان ، نشانه ای نرسید

چگونه ریخت شفق خون روشنایی را

که پای صبح به هیچ آستانه ای نرسید

چنان ز پنجه ی بیداد ، شور نغمه گریخت

که بانگ چنگ به داد ترانه ای نرسید