سرزنشی در ستایش

آنکو دل ما به اشک و خون

آغشت

از خاک مزار ما بسازد خشت

در ملک یقین او گمانی نیست

دیدی که بهشت را به آدم هشت

هان ! ای که تمام خوبی

ممکن

در پیش رخ تو می نماید زشت

ای آنکه کرامت جهانگیرت