دیوانه

شبح ، کم کم ، قدم ‌آهسته تر کرد

نگاهش لای تاریکی درخشید

صدای غرش بادی که برخاست

شبح را اضطرابی تازه بخشید

درختان ، سینه ها بر هم فشردند

نفس ها منجمد شد در گلوها

گهی می تافت چشم یک ستاره