محبوس

ساعتی از نیمه شب گذشت و سیاهی

چهره بر آن میله های پنجره مالید

باد شب از زیر طاق سبز درختان

سینه کشان در رسید و غمزده نالید

سایه ی کمرنگی از سپیدی مهتاب

روشنی افکند بر قیافه ی محبوس

چین و شکن های چهره اش همه جان یافت