سرگذشت

شب ها ، به کنج خلوت من می گفت

افسانه های روز جدایی را

با خنده های تلخ ، نهان می داشت

در چشم خویش ، راز خدایی را

آن آتشی که شعله به جان می زد

دیگر نمی شکفت به چشمانش

وز گریه های تلخ پشیمانی