چشم ها و دست ها

شب در رسید و ، وحشت آن چشم بی نگاه

چون لرزه های مرگ ، تنم را فراگرفت

در ژرفنای خاطر من ، جستجوکنان

دستی فروخزید و مرا آشنا گرفت

در پنجه های وحشی او ماندم از خروش

فریاد من ز وحشت او در گلو شکست

چشم ستاره ای بدرخشید و ، نور ماه