برف و خون

شب ، در آفاق تاریک مغرب

خیمه اش را شتابان برافراشت

آسمان ها همه قیرگون بود

برف ، در تیرگی دانه می کاشت

من ، هراسان در آن راه باریک

با غریو درختان تنها

می دویدم چو مرغان وحشی