گریز

گر بایدم گشود دری را

وقت است و صبر بیشترم نیست

خواهم رها کنم قفسم را

بدبخت من که بال و پرم نیست

دل زانچه هست و نیست بریدم

تنها غم گریختنم هست

خواهم سفر کنم به دیاری