بعد از هر سال
یک روز صبح ، لحظه ی زادن فرا رسید
فریاد دردنک زمین در گلو شکست
زهدان او چو حلقه ی چاهی دهان گشود
من همچو کودک از تن گرمش جدا شدم
آنگاه ، شور آتش دردش فرو نشست
برخاستم ز خاک
در حلقه ی طلایی چشم ، نگاه صبح
تابید همچو پرتو خورشید در نگین
کنون نسیم در دل من بال می زند