رؤیا

در جام های کوچک هر برگ ، ابر صبح

اشکی فشانده است

لغزان تر از نسیم

شیرین تر از شراب

در جام های کوچک چشمان او ، هنوز

اشکی پدید نیست

جز اشک آفتاب

در پشت شیشه ها ، نفسی گرم

پیچانه دود صبح خزان را