مردی در انتظار خویش

به روی شاخساران ، میوه ی گنجشک ها رویید

شفق در آب باران ریخت خون روشنایی را

نسیم ناشناس از سرزمین های غریب آمد

که شاید بشنود از خاک ،‌ بوی آشنایی را

به ناخن می خراشید آسمان را پنجه ی خورشید

سر انگشتان خون آلوده را در خاک می مالید

غروب از خشم ، در گوش درختان ناسزا می گفت