برگ و باد

چراغ شب تار من بودی ای زن

دریغا که دیگر چراغی ندارم

مرا یاد تو تندباد بلا شد

که جز وحشت از او ، سراغی ندارم

مرا سوختی ، سوختی با نگاهی

نگاهت چو خون شعله زد در تن من

چنان آتش افروختی در نهادم