یک لحظه زیستن

باران دوباره کوفتن آغاز کرده بود

بر شیشه های پنجره ی کوچک اتاق

خاکستر سپید هزاران خیال دور

دامن گشوده بود به ویرانه ی اجاق

من آمدم به سوی تو ، بی هیچ آرزوی

بی هیچ اشتیاق

زاغان ، درون کوچه ی تاریک آسمان

پر می زدند مست

این ، نعره می کشید که دست سیاه شب