شیهه ی خاموش

کوه ، زانو زده چون اسب زمین خورده به راه

سینه انباشته از شیهه ی خاموش هلاک

مغز خورشید پریشان شده بر تیزی سنگ

چون سواری که به یک تیر ، درافتاده به خاک

ناخن از درد فروبرده درون شن گرم

لب تاول زده اش سوخته از داغ عطش

خونش آمیخته با روشنی بازپسین