در غبار خنده ی خورشید

خواب می بینم همه شب ، اسب رهوار مرادم را

یالش از نور سحرگاهان ، طلایی رنگ

خواب می بینم که برزین بلند او

راه می پیمایم از فرسنگ تا فرسنگ

رو به سوی قله های دور می آرم

قله های دور ، پنهان در غبار خنده ی خورشید

می روم آن سان که نعل اسب من از سینه ی هر سنگ لاله ی برقی برویاند

می روم آن سال که گرمای نفس های تب آلودش

پرده ی ابریشمین آبشاران را بسوزاند