نقاب و نماز

ز لابلای ستون ها ، سپیده بر می خاست

و من در آینه ، خود را نگاه می کردم

بسان تکه مقوای آبدیده ی زرد

نقاب صورتم از رنگ و خط تهی شده بود

سرم چو حبه ی انگور زیر پا مانده

به سطح صاف بدل گشته بود و حجم نداشت

و در دو گوشه ی ان صورت مقوایی

دو چشم بود که از پشت مردمک هایش

زلال منجمد آسمان هویدا بود