از من تا خورشید

شفق تنوره کشید

و دست وحشی باد

دریچه ها را مانند سنج بر هم کوفت

و من ، نگاه به سوی درخت ها کردم

در استخوان های لخت سینه شان ، خورشید

بزرگ و خونین می کوفت ، می تپید هنوز

و این تپیدن ، در ذزه های ریز هوا

و در میان رگ سرخ سیم های مسین

و در تنفس و در نبض و در شقیقه ی من