غزل شمارهٔ ۱۳۱۳

در ریاض آفرینش خاطر آسوده نیست

برگ عیش این چمن جز دست بر هم سوده نیست

خنده گل می دهد یادی ز آغوش وداع

در بهاران ناله مرغ چمن بیهوده نیست

گرچه می ریزم ز مژگان اشک گرم، اما چو شمع

در سراپای وجودم یک رگ نگشوده نیست

تیغ لنگردار، سیلاب گرانسنگ فناست

چشم ما را تاب آن مژگان خواب آلوده نیست