از مرداب تا دریا

زیر خورشید سحرگاهان پاییزی

ای بهار رفته از خاطر ! من آن مرداب خاموشم

آب بی لبخند حزن آلوده ی افتاده از جوشم

در دل من ، برگ های مرده ی ایام می پوسند

هیچ کس در ماتم اینان نمی گرید

باد هم اینجا می نالد

عشق من این دختر کولی

در میان بیشه های ساحل مرداب خوابیده ست

در فضای سرد خوابش ، برگ های سبز