جاده خالی است

در گلو می شکنم از سر خشم

هر نفس ، خنجر فریادی را

سر خونین جدا از تن من

در رگ و ریشه نهان کرده هنوز

کینه ی کهنه ی جلادی را

بی سر از راه سفر آمده ام

سر من در شب تاریک زمین

همچنان چشم به راه سحر است

جاده ،‌ خالی است ولی می شنوی ؟