اول و آخر این کهنه کتاب

مرد نقال آن شب از رستم سخن آغاز کرد

وز نخستین جنگ او با دشمنش ، افراسیاب

وصف رستم گفت و وصف قامت رعنای او

کز بلندی بوسه می زد بر جبین آفتاب

گفت : چون این پهلوان بر سنگ ره پا می نهاد

سنگ ، در هم می شکست از گام پولادین او

چون شباهنگام ،‌ خواب راحتش در می ربود