چکامه ی کوچ

کمان سرخ شفق ، ناوک کلاغان را

به بازوان کبود درختها انداخت

و زخم ملتهب لانه ها ، دهان وا کرد

کسی ز شهر خبر آورد

که خانه ها همه تاریکتر ز تابوت است

هوا ، هنوز پر از بوی خون و باروت است

تفنگداران، فانوس های روشن را

به دود و شعله بدل می کنند و می خندند

و هیچ مستی ، در کوچه ها نمی نالد