آیینه‌ای بر سنگ

ای گل خوشبوی من ! دیدی چه خوش رفتی ز دست ؟

دیدی آن یادی که با من زاده شد ، بی من گریخت ؟

دیدی آن تیری که من پر دادمش ، بر سنگ خورد ؟

دیدی آن جامی که من پر کردمش ، بر خاک ریخت ؟

لاله ی لبخند من پرپر شد و بر باد رفت

شعله ی امید من خاکستر نسیان گرفت

مشت می کوبد به دل اندوه بی پایان من