گل یخ

گل و بوته های آتش ، همه رنگ خون گرفته

شب پر ستاره ی من ، عطش جنون گرفته

بگذار تا ببرم رگ دردمند خود را

که در او بهار مرده ست و ، خزان سکوت گرفته

تن من درخت تر بود و پر از شکوفه ی خون

تب تند عشق سوزاند و تکاند برگ و بارش

عطشی شکفت در او که مکید سبزی اش را