قصه ی بهاری

به خود گفتم ای مرد گم کرده خاک

چرا ز جهان روی گردانده ای ؟

چه سود از بر و بوم خود یافتی

که در حسرتش جاودان مانده ای ؟

در این شهر غربت که مأوای توست

چنان زندگی کن که در زادگاه

و گرنه خون به چشمت کم از آب نیست