فانوسی در سپیداران
ای خوشتر از خواب سحرگاهان
هرگز مرا باور نمی آمد که برگردی
در لحظه های تلخ بیداری ، به سوی من
اما ، تو مهمان منی امشب
من نیز ، چون آینه ، بیدارم
وز شوق این دیدار بیمانند
گنگ است ، پنداری ، زبان گفتگوی من
آری ، تو ، امشب میزبانی بی زبان داری
کز او کلامی در نخواهی یافت