سهراب و سیمرغ
از سر خاک تو بر می گشتم
خاک ِ پاکی که تو را در بر داشت
آسمان ، مرثیه ای نیلی بود
دشت ، رنگ غم و خاکستر داشت
تو در اندیشه ی من ، چشمه ی جوشان بودی
زیر آن قبه که همچون سر سبز
رُسته بود از وسط گرده ی کوه
در کف آجری سرخ حیاط
که مدام از تب خورشید کویری می سوخت