صلیب و ساعت
در سرزمین غربت من
در گوشه ای از خاک بی خورشید مغرب
در سایه ی سنگین ابری جاودانه
در کشوری از مویه ی باران ، غم آلود
و ز بانگ ناقوس کلیسا ، شادمانه
در پایتختی سالخورد از چشم تاریخ
اما جوان در دیده ی پیر زمانه
در شهر دودی رنگ پل ها و شفق ها
شهر عبور آسمان از رودخانه