غزل شمارهٔ ۱۳۱۶

حسن بالادست را از شوخ چشمان چاره نیست

یوسف بی جرم را از چاه و زندان چاره نیست

بی سیاهی نیست ایمن آب خضر از چشم شور

گلرخان را از خط و زلف پریشان چاره نیست

بخیه انجم نمی بندد دهان صبح را

عشق چون صادق شد از چاک گریبان چاره نیست

می کند ایجاد شبنم لاله و گل از هوا

حسن عالمسوز را از چشم حیران چاره نیست