آیینهٔ دق

شب ها که پر پر می زند شمع

با کوله بار اشک های مرده ی خویش

تنها در آن سوی اتاقم

شب های پاییزی که پیش از مردن ماه

آتش به سردی می گراید در اجاقم

خاموش ، پشت شیشه ی در می نشینم

شمع غمی گل می کند در سینه ی من

آن قدر زاری می کنم تا جیوه ی اشک

هر شیشیه ی در را کند آیینه ی من