مسافر

عاقبت از سرزمین گمشده ی خویش

آمدی ای کوله بار شوق تو بر دوش

شسته ز فیروزه های چشم تو ، خورشید

رنگ هزاران غمی که گشته فراموش

آمدی از ره بدین امید که دستی

باز کند ناگهان به خنده دری را

گوش تو کز سردی زمانه فسرده ست