کابوس

مهتاب رو به ساحل مغرب نهاده بود

در خلوت اتاق به جز من کسی نبود

قلب سیاه ساعت شماطه می تپید

شب می گذشت و لحظه ی میعاد می رسید

ناگه صدای دور سگی در فضا شکست

ازپ شت قاب پنجره ، برق تلنگری

بر شیشه ی کبود ترک خورده نقش بست

ساعت ز کار خویش فرو ماند و گوش داد

آونگ او چو مردمک چشم مردگان