ابر

دیگر نه آتشی است ، نه داغی ، نه سوزشی

فریاد من درون دلم خاک می شود

دیگر زمان به گریه ی من خنده می زند

اشکم به یک اشاره ی او پاک می شود

پیری رسیده است و درختان خمیده اند

مرغابیان شاد به ماتم نشسته اند

آبادی از جهان خدا رخت بسته است