پیوند

من بی خبر به راه سفر پا گذاشتم

آگاهی از نیاز عزیزان نداشتم

در کوره راه های تهی می شتافتم

چون سوسمار مست به دنبال آفتاب

در زیر پنجه های ترم ، ریگ های خشک

فریاد می زدند که ما تشنه ایم ، آب

شرمنده می گذشتم و آبی نداشتم

در زیر روشنایی لیمویی غروب

از خواب نیمروزی ، بیدار می شدم