شیشه و سنگ

من آن سنگ مغرور ساحل نشینم

که می ران از خویشتن موج ها را

خموشم ، ولی در کف آماده دارم

کلاف پریشان صد ها صدا را

چنان سهمنکم که از هیبت من

نیایند سگماهیان در پناهم

چنان تیز چشمم که زاغان وحشی