تهران و من

هر صبح ، چون زبان تر و خشک برگ ها

از نیش ناگهانی زنبور آفتاب

آماس می کند

تهران چو کرم پیر

در پیله ای تنیده ز ابریشم غبار

دار می شود

دردی نهفته در دلش احساس می کند

هر ظهر ، چون زبان تب آلود برگ ها

طعم شراب تلخ و گس آفتاب را