زنبق

ای دختر شیرین من ، آسوده خفتی

دیشب که بی خوابی نصیب مادرت بود

تا صبحگاهان دیده از هم وانکردی

زیرا حریر سینه ی او بسترت بود

در لانه ی چشم تو چون تخم کبوتر

می خفت خندان مردمک های کبودت

آه ای طلسم جاودان کبریایی