فالگیر

کندوی آفتاب به پهلو فتاده بود

زنبورهای نور ز گردش گریخته

در پشت سبزه های لگدکوب آسمان

گلبرگ های سرخ شفق ، تازه ریخته

کف بین پیر باد درآمد ز راه دور

پیچیده شال زرد خزان را به گردنش

آن روز ، میهمان درختان کوچه بود