غزل شمارهٔ ۱۳۱۹

رزق من زان نرگس مستانه جز خمیازه نیست

فتح باب من ازین میخانه جز خمیازه نیست

آه کز بی حاصلیها آنچه می ماند به من

چون صدف زان گوهر یکدانه جز خمیازه نیست

روزی دست و دهان عاشق از بوس و کنار

زان نگار از وفا بیگانه جز خمیازه نیست

می کشد فانوس گستاخانه در بر شمع را

روزی بال و پر پروانه جز خمیازه نیست