تیشه ی برق

برقی دمید و تیشه ی خونین خویش را

بر فرق شب نواخت

طاق بلند شیشه ای آسمان شکست

وز آن شکاف ، کوکب تنهای بخت من

چون شبنمی چکید و به خاک سیه نشست

آن مرد بی ستاره شدم کز گناه بخت

دل در هر آنچه بست ، امدیش ثمر نداشت

آن مرد بی ستاره شدم کز غم غروب

رو در شبی نهاد که هرگز سحر نداشت