بر ستون بسته

در آن شهر تاریک از یاد رفته

که ویران شد از فتنه ی روزگاران

شبی بر ستون بسته ای دید سعدی

که نامش نپرسید از رهگذاران

چو ماری که بر دوش ضحک خفته

گره خورده زنجیر بر بازوانش

عطش ، آتش افشانده در تار و پودش