شمع مهر

تا جرعه ای ز خون دلم نوش می کنی

مستانه ، عهد خویش فراموش می کنی

آن شمع مهر را که به جان برفروختم

از باد قهر ، یکسره خاموش می کنی

هر دم مرا به بوی دلاویز موی خویش

از دست می ربایی و مدهوش می کنی

ترسم که همچو طبع تو سوداییم کند

این طره ای که زیب بر و دوش می کنی