دیدار

من او را دیده بودم

نگاهی مهربان داشت

غمی در دیدگانش موج می زد

که از بخت پریشانش نشان داشت

نمی دانم چرا هر صبح ، هر صبح

که چشمانم به بیرون خیره می شد

میان مردمش می دیدم و باز

غمی تاریک بر من چیره می شد

شبی در کوچه ای دور