تقدیر

آزرده از آنم که مرا زندگی آموخت

آزرده تر از آنکه مرا توش و توان داد

سوداگر پیری که فروشنده ی هستی است

کالای بدش را به من ، افسوس ، گران داد

گفتم که زبان درکشم و دیده ببندم

دیدم که دریغا !‌ نه مرا تاب درنگ است

وه کز پی آن سوز نهان در رگ و خونم