باران

آن شب ، زمین سوخته می نوشید

آب از گلوی تشنه ی نودانها

وز کوچه ها به گوش نمی آمد

جز هایهای زاری بارانها

بر لوح آسمان مسین می ریخت

طرح کلاغ پر زده ای از بام

پلک ستاره ها همه بر هم بود