تازه طلب

ز بیم مردن دل گریه می کنم شب و روز

مگو چرا ، که ز مرگ تنم هراسی نیست

دلی که زنده به دیدار ناشناسان بود

به مرگ رو نهد کنون که ناشناسی نیست

گذشتم از دل خود تا شناختم همه را

ولی چه سود که از تازگی نشانه نماند

شناختن ،‌ همه را کهنه کردن است ، دریغ