در نومیدی
شبانگهان که شفق ، موج آتشینش را
به صخره های زمین کوبد از کرانه ی روز
به جای آن که دل از آفتاب برگیرم
گمان برم که طلوعش میسر است هنوز
اگر رها کند ین باور شگفت مرا
اگر تهی شوم از ین امید بی فرجام
چنان به سوی افق می گریزم از دل شهر
شبانگهان که شفق ، موج آتشینش را
به صخره های زمین کوبد از کرانه ی روز
به جای آن که دل از آفتاب برگیرم
گمان برم که طلوعش میسر است هنوز
اگر رها کند ین باور شگفت مرا
اگر تهی شوم از ین امید بی فرجام
چنان به سوی افق می گریزم از دل شهر